تبليغاتX
خزعبلات سامی گزیری

خزعبلات سامي گزيري و اشعار بزرگان و دوستان



 

لطفاً نظرات و کامنت‌های خود را اینجا بگذارید

آب آميـخته با گـل نه عـلاج دل ماست

بوسه‌اي چند بر آميز به دشنامي چند

حافظ

نوشته شده توسط سامی گزیری |

بیوگرافی الاحقر سامی 

همشهري نازنيني كامنتي گذاشته به اين مضمون:
سلام
من یکی از دانشجویان گزیرم و بهتره که بگم یکی ازهمشهری هاتون هستم. این ترم من واحد ادبیات دارم و قراره که هرکسی درکلاس راجع به یکی از شاعران معاصر کنفرانس بده من شما را انتخاب کردم اما هیچ بیوگرافی از شما ندارم به سایت گزیر و وبلاگتون هم مراجعه کردم اما چیزی عایدم نشد. من به داشتن شخصیتی مثل شما همیشه افتخارمیکنم اما برايم جای تاسف است که هیچی در مورد شما نمیدونم و به عقیده من این جای تاسف برای همه گزیری هاست. این را بخاطرخودم نمیگم که کارم راه بیفته چون اگه چیزی در مورد شما پیدا نکردم فوق فوقش یه شاعر ديگه رو انتخاب میکنم. آقای سامی ما حد اقل در حد اینکه، شما هم، هستین اطلاعات داریم اما نسل بعد از ما چی؟ آیا اونا حق ندارن بفهمن که شما هستین و اینکه چه جور شخصیتی هستین و مهمتر از همه اینکه چه چیزی باعث گرایش شما به شعرشد. اینها را گفتم بخاطر اینکه نمیخوام شما یه شاعربی نام ونشون باشین. امیدوارم که انتقاد من رو بپذیرین وراجع بهش فکر کنید. پوزش میطلبم بخاطر اینکه وقتتون رو گرفتم.باتشکر.خداحافظ

***************************************
و اما پاسخ حقير به اين همشهري دانش پژوه:
چگونه سر زخجالت بر آورم اي دوست
كه خدمتي به سزا بر نيايد از دستم
(حافظ)
همشهري گرامي و فرزند دانش پژوهم از بابت اينهمه اظهار لطف و درويش نوازي از شما سپاس گزارم
فرزند فرزانه‌ام، اگر خواستي بيوگرافي مخلص را بنويسي! بنويس؛ كه يك همشهري دارم كه اسمش محمد، نام پدرش علي و شهرتش سامي گزيري است. بنويس كه نزديك به شصت بهار را پشت سر گذاشته و اكنون فصل پاييز زندگي را تجربه مي كند. بنويس در اين عمر طولاني حتي نتوانسته تحصيلات قابل توجه و آبرومندانه اي كسب نمايد، بنويس بينوا ديپلمش را با هزار مشقت و زحمت غير قابل وصفي گرفته است. بنويس از آنجاييكه به محافل ادبي و دانشگاهي راه پيدا نكرده است حسرت به دل مانده است. بنويس در زندگي كارهاي افتخار آفريني انجام نداده است. بنويس گاهي ضمن كشيدن آب حوض كه به جهت امرار معاش و گذران زندگي مجبور به انجام آنها بوده است چيز هايي هم براي خوشنودي دل خود گفته است كه دوستانش و آنهايي كه به او لطف دارند و عيوب كارهاي او را بزرگوارانه ناديده و يا با ديده اغماض مي نگرند، مي گويند كلامي موزون و منظوم است، هرچند خودش نامي مناسب تر از خزعبلات براي آن بلغوريات نيافته است.
فرزند فرزانه ام اينها را كه دقيقاً و بدون كمترين تغييري نوشتي براي اثبات مدعايت يك مقدار از همين خزعبلاتي كه در همين وبلاگ موجود است چاشني نوشته هايت بكن، مي شود بيوگرافي سامي گزيري، و به استادت بده شايد ايشان هم مثل شما درويش نواز بود و عنايتاً نمره اي داد، خدا را چه ديده اي. اگر هم نمره اي نداد غصه نخور و زانوي غم بغل نكن، دنيا به آخر نمي رسد، حد اقل مي تواني مثل من خزعبلات بنويسي و آب حوض بكشي مگر چه عيبي دارد زندگي با نگرفتن نمره كه تعطيل نمي شود همانطوريكه زندگي من و ميليونها مثل من تعطيل نشده است. توجه داشته باشيد كه جامعه انساني به همه مشاغل نياز دارد و هيچ شغل مورد نياز جامعه به خودي خود ننگ آور نيست.
آرزومند توفيقتان محمد سامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

ورزش بكن 

طنزينه ورزش بكن

يك دوچرخه بهر خود بستان برو ورزش بكن

تندرستي را غنيمت دان برو ورزش بكن

تا بماني سالم و سرزنده و شاد و قوي

ساعتي همواره با ياران برو ورزش بكن

گر جواني پهلوان و خوش بر و بازو شوي

مي شوي چون رستم دستان برو ورزش بكن

گر كه پيري فرصت افزون نداري لاجرم

هر چه در دستت بود بنشان برو ورزش بكن

خواجه عزرائيل مي آيد عيادت هي مخسب

قبض روحت مي كند نادان برو ورزش بكن

پشتك و وارو، معلق هرچه مي خواهي بزن

هر طريقي راحتي آنسان برو ورزش بكن

با موتور يا با شتر يا با الاغي سر به راه

مهربان و سرخوش و خندان برو ورزش بكن

جست و خيز و نرمش و قدري دويدن لازمست

گر خجالت مي كشي پنهان برو ورزش بكن

مي شوي ورزيده و قبراق و جسماً رو براه

تا نود سالي دهي جولان برو ورزش بكن

گر كه اعضايت تمام از كار و بار افتاده است

پا به گور افتاده اي داغان برو ورزش بكن

گر رگ قلبت گرفته چربيت گشته فزون

تيره گشته چهره‌‌ي تابان برو ورزش بكن

گر معافت كرده اند از خوردن دارو و قرص

مانده عاجز دكتر از درمان برو ورزش بكن

باز مي گردد رگ قلبت، فشارت كم شود

قند خونت مي شود ميزان برو ورزش بكن

با همه پيري شوي در حد مطلوبي جوان

صد معلق مي زني آسان برو ورزش بكن

آن كمر درد و شكم درد و كفل دردت رود

گيرد آن عضو كذا سامان برو ورزش بكن

پير و پاتالي اگر هم مثل سامي غم مخور

نصف قرني مانده تا پايان برو ورزش بكن

۱۳۹۰/۱۰/۲۹ محمد سامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

دوچرخه 

دوچرخه

مگو بي قدر باشد، اين دوچرخه

که مي ارزد به صد ماشين دوچرخه

نه بنزين خواهد و نه يونجه چون اسب

نه همچون خر كند سرگين دوچرخه

نه خلق از گاز و گوز خود كند گيج

نه شهر از دود و دم رنگين دوچرخه

نه هي با غرش اگزوز شهري

بلرزاند چو بمب و مين دوچرخه

نه با آلودگي امراض آرد

نه كس در ره كُشد مسكين دوچرخه

هزاران درد بي درمان كند رفع

گر انسان بهره گيرد زين دوچرخه

نگويد دكترت هر روز ورزش

بكن، وز آن ميان بگزين دوچرخه؟

ولي ما نشنويم آن را و گوئيم

دهد كي درد ما تسكين دوچرخه

كلافه كرده مردم را غم سوخت

رود بي منت بنزين دوچرخه

نه تنها مي‌رود تا لنگه يا كنگ

رود با هن و هن تا چين دوچرخه

فلان آقا كه پندارد بود زشت

نشيند گر كه بر زين دوچرخه

كلاسي خود ندارد گويد اما

كلاسش آورد پائين دوچرخه

بگو غم زين جهت بر دل مده راه

كه آنت هم كند تضمين دوچرخه

دهد خسرو به جاي بنز امروز

به آن معشوقه‌اش شيرين دوچرخه

تو غم داري كند تحقيرت اي‌واي

نداني داند اين توهين دوچرخه

تو را سامي براق و رخش و شبديز

بداند زان كند تحسين، دوچرخه

۱۳۹۰/۴/۱۱ محمد سامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

آهنگ شعر 

فلاني باز شعرت تن تتن نيست

روان چون آب‌و محكم چون چدن نيست

خلل چون دارد آهنگ كلامت

متاعت دلربا شكّر شكن نيست

براي مشق شب البته نيك است

ولي مقبول اصحاب سخن نيست

نگردد تا كه طبعي خوب موزون

مهيّاي چكامه ساختن نيست

اساس شعر آهنگست و، اين‌اصل

اساساً قابل برداشتن نيست

فقط موسيقي‌ و سستي الفاظ

خطاي شعر آن شيرين دهن نيست

همين دارد نشان از اينكه طبعت

هنوزش الفتي با اين سنن نيست

شود البته حل با ذره‌اي ذوق

دو مثقال است مشكل، چند من نيست

علاجش خواندنِ اشعار نيكو

بود في‌الجمله، غول انداختن نيست

كه خواندن خود نمايد تربيت طبع

نيازي بر عروض آموختن نيست

به شوخي گفت شخصي تن تتن‌تن

صداي مضحك ديگ و لگن نيست؟

بگفتم نه ، مفرّح نغمه دارد

ولي آن نازنين اصحاب فن نيست

به رامشگر بده تا نيك بيني

چه روح‌افزا نوايي در لگن نيست

ز بلبل كن طلب چهچه به بستان

كه اين اصوات خوش نزد زغن نيست

۱۳۹۰/۲/۶ محمد سامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

مقام علم و معرفت. سامي 

آدمي با معرفت، عالم مسخر كرده است

سنگ خارا با فروغ علم، گوهر كرده است

با پَر دانش فضا را كرده كاوش قدر خويش

روشني حتي طلب از چشم اختر كرده است

بهره ها بگرفته از عقل خدا دادش چنين

تا مهيا بهر خود اسباب بهتر كرده است

دانش و فضل و كمال و علم و عقل و معرفت

آدمي را بر زمين سلطانِ برتر كرده است

ثروتي پاينده تر نَبْوَدْ ز دانش، اي خوشا

آن خردمندي كه تاج علم افسر كرده است

ملتي در پهنه‌ي گيتي قَدَرْ قدرت بود

كز شراب معرفت مستانه لب تر كرده است

علم سقراط و فلاطون و ارستو قرنهاست

چهره‌ي يونان بسان مه منور كرده است

قدر عالم نزد ايزد از ملك بالا تر است

منصب جاهل خدا با دَدْ برابر كرده است

عابد نادان ندارد نزد ايزد هم مقام

ورد بسياري چو طوطي گرچه از بر كرده است

ذكر و تسبيحش عبادت نيست،رسم و عادت است

بهر مزدي او عمل در حَدِّ نوكر كرده است

جهل و ناداني همان كفر است و جاهل را همان

كور و كر از جلوه‌ي الله اكبر كرده است

عارفِ آگاه باشد آگه از آن يار، كاو

ديده را حيران آن ناديده منظر كرده است

خالق خود را شناسد هركه قدر علم خويش

قدر فهمش هركه دل حيران دلبر كرده است

محمد سامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

اس ام اس SMS 

تا نپنداري که دست از دامنت در مي کشم

باSMSهر کجايي در برت پر مي کشم

گر که آن دلبر به ملک چين و ماچين هم رود

چون پري حاضر شوم درخانه ات سر مي کشم

رعشه افتد بر تنم از شور و از شوق وصال

همچو مجنونم که داغ وصل دلبر مي کشم

خواب يا بيدار باشي در سفر يا در حضر

نغمه خوانان دامن آن ماه پيکر مي کشم

مي نمايم نغمه ام در گوش جانت زمزمه

آن نکو راسوي خود چون مي ز ساغرمي کشم

گه که آوازي برآرم چون خروسي بي محل

روز بد چشمت نبيند جيغ و عرعر مي کشم

با تمام زشتي ام با اين سلاح جادويي

هر پريرو را من از آغوش شوهر مي کشم

مأمن امني نيابي قله‌ي قاف ار روي

با تِلِنگي حاضرم بر روت خنجر مي کشم

محتوايش غالباً باشد متاعي بي بها

هرSMS را که از هاتف به دفتر مي کشم

گفتمش دور از ادب لحن و لسان دارد مسيج

گفت اگر دستم رسد بابايش از خر مي کشم

اين زبان گفتم نه در شأن شما باشد، مگو

ور نه آن نا محترم را هم به کيفر مي کشم

گفت اگر ديدي منزه آدمي نيکو لسان

شکوه بنما من زبان از کام خود در مي کشم

زشت و زيبا هر چه دارد هر کسي بارم کند

هرچه بر بالم نهند اين سر به آن سر مي کشم

خود کني محموله‌ي زشتي اگر بارم چرا؟

شکوه مي سازي که من تنديس منکر مي‌کشم

گر سروش معرفت نايد به گوشت، عيب توست

من سمند دانشم گر بار هر خر مي کشم

ساميا اينگونه گر گويي سخن در باب من

نغز بر پيشاني ام تصويرت از زر مي کشم

محمد سامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

اسکناس- سامي 

مي شود هر روز کمتر اعتبارت اسکناس

سررسيد انگار ديگر اقتدارت اسکناس

سکه ات حتي گدا ديگر نمي گيرد ز کس

ناله دارد بينوا سازد چه کارت اسکناس

يک عدد نوشابه باشد دست کم ششصد ريال

گر بنوشد تيره بخت دلفکارت اسکناس

هست کالا چون طلا با قيمت و پر منزلت

جان دگر کابين کني نايد کنارت اسکناس

نصف خروارت نمي آرد دگر يک رأس خر

حيف آن قرطاس پرنقش و نگارت اسکناس

خرجي يک هفته با خود هر مسافر ناگزير

مي برد يک کوله باري با مرارت اسکناس

يکزماني هرکه بودش از تو صد برگي به جيب

بود شاهي بهر خود با اقتدارت اسکناس

مي توانست او نمايد با چنين پول کلان

قصر نمرود از براي خود عمارت اسکناس

اعتبارت گشته همچون وضع اين مخلص درام

با چه معياري بسنجم من عيارت اسکناس

خال و خط دلفريب و آب و رنگ ظاهرت

هست در واقع همه دارو ندارت اسکناس

يک دلار زشت رو با نقش شيطان بزرگ

درگذشت از مرزِ نهصد، نيست عارت؟ اسکناس

با چنين بي اعتباري عاقبت ترسم کنند

جاي پيزر توي پالانِ حمارت اسکناس

محمدسامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

محمود بحري و سامي 

شعري از دوست عزيزم آقاي محمود بحري

الا ايــها الشـاعر دخـيلا اكتـب لها

بگـو تا دست بـردارد از اين ناز و غمزه ها

كه آمــد بــر لب جــان من عاشق

چـو بـــاخــتم مــن دل، بـه سنگ دل ها

نترسم از ره باريك و نه از شب تاريك

اگر ترسم؛ بترسم از آن آه و ناله ها

چو خوش باشد شاعرا با تو درد دل كردن

به لطف اين همدردي،رفع شود مشكلها

خداوندا در اين دشتي كه داريم سامي

ببار رحمتت تا برويد هزاران ساميها

محمود بحري

پاسخ اينجانب به لطف آقاي بحري: ضمن تشکر از الطاف بيکران دوست عزيز و بزرگوارم جناب آقاي بحري که سخاوتمندانه باران لطفش بدون توجه به استحقاق و بضاعت حقير نثار اين بنده‌ي کم بضاعت کرده است.

شعر زير پاسخي است به شعر ايشان که تقديم حضورشان ميکنم.

بُكْسِلها

الا يا ايها البحري ، بيا قدري به ساحلها

بکن همراه خود ما را ، به بند شعر بکسلها

تو که پر شور غواصي تو كه دُردانه بشناسي

چرا بر گردن شعرت بياويزي جلاجلها

يقيناً راست ميخواهي ، نمي رنجي اگر گويم

که دارد شعر آن نیکو ، زبانم لال ، مشکلها

بود شعر اکذبش احسن ، نظامي‌گفته در بيتي

متاعي کاين چنين باشد ! ببخشش بر اراذلها

کلام نغز پروردن ، نشان فضل و دانش نيست

بدون شعر و اين بازي ، تويي در صدر فاضلها

نميگويم رهايش‌کن كه ‌شعر است اکذبش‌ احسن

يقيناً با‌كمي تمرين،كني‌خوشتر ‌لگد ‌‌گِلها

تو که آگه ازين بحري ، بيا از بطن اين دريا

گران دُرّي بکش بيرون ،که گردد نُقل محفلها

اگر با شعر خوش حافظ ، عراق و فارس ميگيرد

تو با اشعار نيکويت ، مسخّر كن همه دلها

سمند شعر مي تازد ، کلام از دست من در شد

غلط گفتم ، که با سلطان ، نمي تازند عاقلها

چرا از درگه باري ، متاعي خُرد ميخواهي

برو صد کان گوهر خواه و درياي فضائلها

محمد سامي گزيري 25/4/1386

نوشته شده توسط سامی گزیری

معلم.سامي 

آنچه در وصفت معلم، جمله انشا کرده اند

شرح تنها قطره اي از حجم دريا کرده اند

در خورت چيزي نگفتند و نشايد گفت هيچ

هر عبارت را اگر در اوج معنا كرده اند

حق مطلب را ادا نتوان نمودن با سخن

در فصاحت با همه طوفان که بر پا کرده اند

هرچه دارد از خردمندي و دانش آدمي

جمله مديون تو باشند از تو پيدا کرده اند

در فضا، فناوري، فيزيك، شيمي، فلسفه

در علوم مختلف هر كارِ زيبا كرده اند

رد پايي از تو باشد در پسِ آن كار نغز

نيست حتي يك قدم كاري كه تنها كرده اند

نخبگان بس بزرگ انديشمندان سترگ

در کلاس درس تو سارا و دارا کرده اند

در ازاي همرديف انبيا بودن دريغ

حد اکثر آفرينت گفته، هورا کرده اند

محمد سامي گزيري

نوشته شده توسط سامی گزیری

قديما يادش به خير.سامي 

اين شعر محلي گزيري در مراسم شب شعر 30/3/1386در بندر کنگ و ي/ي/يييي در مسجد جامع گزير در افتتاح مدارس تابستاني خوانده شد.

آن زمان دل خَشُدِنْ ، چونکه غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

زندگي ساده هُـدِنْ ، پيچ و خمي اُشْـنَـهُـدِنْ

زُوْ وُ شِي جنگ شُوْ نِـيـکا سر وضع خُـنُـهْ شُوْ

خُـنُهْ چون بهر کسي ، مَنْ مَـنَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

خسرو کشور عشقُشْ مُوْ هُدُمْ او ملکه

کشورُمْ خيل و حَشَمْ،جــز صنـمي اُشْـنَـهُـدِنْ

جاي غُرْغُرْ ز لَبُشْ برگ گل خَـنْدُهْ مِريتْ

شادي و خنده ي ما قطع ، دمي اُشْـنَـهُـدِنْ

روز ما شاد مِـچَـرْخِي هَـمُهْ هُوْ عشق ، نه پـول

جيب ما هــر دو نـفر ، چون دِرَمِـي اُشْـنَـهُـدِنْ

با چه حالي مُو مُخا، کاکِلُ و مَهْياوُهْ و دوغ

چشم ما سير هُـدِنْ ، دادِ کمي اُشْـنَـهُـدِنْ

ما گپو نون نـزک اُشْـمِـپَـزِي با فِلَزي

ماده ي خارجي اصلاً گرمي اُشْـنَـهُـدِنْ

چِکِدَکْ طعم اُشُدِنْ ، بخت سِيا ، کُوْ لِـي هُشْک

بينوا گرچه کلاس و مَـنَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

قُـوْتِ ما جمله هُدِنْ ، نُونُ و دو و سور و رطب

چون به مطبخ ،کُرُدُوْ دود و دمي اُشْـنَـهُـدِنْ

کشک و رَ نْـگِـينه و هُشْکُو هُدِنْ اما نه زياد

اُشْ هُـدِنْ گر متمول ، حَـشَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

راديوئي هُدِنُ و ، تيوي بي رنگ ، که هي

اُشْــمُـنا هايده و جام جمي اُشْـنَـهُـدِنْ

ياوِ زرْ ياوي چون يخ به چه کيفي مُوْ مُـخا

فصل گرما که چنين سوز و دَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

جاي غالي و موکت، تَکْ کَـتُـسُنْ، رنگ به رنگ

کار دست خود بانو ، که غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

خُـنُـهْ خالي هُدِن اَهْ هرچه بگِي ، دل خَشُدِنْ !

اين صفا خانه ي هر محتشمي اُشْـنَـهُـدِنْ

پشمکي هم مُوْ مُسا ، گاه ز مـرحوم رَضُوْ

پشمکُشْ ساده هُدِنْ ، مِشْ بـدَمِـي اُشْـنَـهُـدِنْ

جاي پشمک مُوْ مُدا کاه و جوي هم به خَرُشْ

چون زبان بسته مجال قدمي اُشْـنَـهُـدِنْ

خِلْـخِلَـنْـگُوْ که مِـبِـي مُوْهْ ، به شوق رطبي

هي مِگَـشْـتِـيمْ زِرُشْ دَهْ پِـلَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

ميوه گاهي مُوْ مُـخا خربزه اي يا رطبي

چونکه کيوي نه عرب ، نه عجمي اُشْـنَـهُـدِنْ

اَهْ سُواحِلْ مِرَسِي گَـهْـگَـهِ لُمْـبُـوْرِ شِرِي

مُـنْـدَهْ اَهْ بس نَـخِهْ رَهْ ، هاوْ و نَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

چون به اوزال ، جهازون ز سواحل شُوْ نَـهُـنْدْ

صحبت پس اَرَسَمْ نا رَسَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

ناخدا چونکه هُدِنْ چُوْکْ يلِ بندر کنک

لنج اه غُرّشِ طوفان که غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

آن زمانهادگه طي بي،چه به سختي چه خَشِي

گر که تَـهْرِي اُشُدِنْ زهر و سَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

حال با کبکبه سوغات تمدن مُـخُـوْرِيمْ

کاشکي چربي و قند و اَ لَـمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

کاشکي اِيـکِـدَهْ بيماري خارج ز علاج

مثل اعصاب و فشار و ورَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

کاشکي نه خُوشُدِنْ ، نه اُشُدِنْ ، تحفه ي ايدز

غير نکبت اگه خود پا قدمي اُشْـنَـهُـدِنْ

قتل وکشتو فقط اُشْهُورْدُ تمدن به وفور

آن چه که شرق بُـگُـم يک قلمي اُشْـنَـهُـدِنْ

بهر ما هرچه بـگِي اُشْدَدُهْ ، غيراه دلِ خَشْ

اين تمدن که بغيرَاهْ ستمي اُشْـنَـهُـدِنْ

يه که اَمْرُوْ به مشقّت دو قدم راه مِشِتْ

عين آهو مِـچَـخِي چون شکمي اُشْـنَـهُـدِنْ

سِيـکَـلِي اُشْـهُـدِن و يکْ تن سالم، دل شاد

چه دِگَشْ مِتْ ز خدا؟ وَخْتِ غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

لاي چرخش اگه هم پاي بُـراسُوْشْ مِـرَفْتْ

اِيکِدَکْ درد و عذاب و وِرَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

شکوه سامي ز تمدن اگه اُشْکا ، تو مرنج

آخه اين سگ ننه ، لطف و کرمي اُشْـنَـهُـدِنْ

محمد سامي 26/3/1386

--------------------------

مرحوم رضو = پير مردي بود از محله رودباري که با الاغش حلوا و پشمک در روستاي گزير و روستاهاي ديگر مي فروخت و بجز جوانها کمتر کسي است که او را نشناسد.

اُشْـنَـهُـدِنْ = نداشت

درم = يک دهم دينار و درهم معرب آن است

کُرُدُوْ = اجاق سه پايه اي که براي پختن غذا با هيزم درست ميکنند

تَکْ = نوعي فرش که روستائيان در قديم با برگ نخل مي بافتند

مِـچَـخِي = مي رقصيد مي پريد

نُوْ = نان

خِلْـخِلَـنْـگُوْ = دانه هاي ريز و نارس خارک که بعداً تبديل به خورما ميشود

دُوْ = دوغ

مُـنْـدَهْ اَهْ بس نَـخِهْ رَهْ = از بس در راه مانده بود به زبان کنگي

چُوْکْ = پسر به لهجه كنگي

بُـراسُوْ = برادر کوچکتر

موه = نخل

اَهْ = از

خُـنُهْ = خانه

هُـدِنْ = بود

مُوْ هُدِنْ = داشتيم

مُو مُکا = ميکرديم

نونِ نَـزُکْ = نان نازک

فلزي = نوعي نون کمي کلفتر از نان نازک

کاکل = نوعي نان کم قطر و کلفت که در خميرش مقدراري خورما ميکردند و مي پختند

مِـچَرْخي = ميچرخيد

خَشُدِنْ = خوش بود

ياو زرْ ياوي = در قديم براي اينکه آب خنک بشود مدتي ظرف آب را در ته برکه قرار ميدادند و بعد آن ظرف را ميکشيدند و آن آب که نسبتاً خنکتر بود مي خوردند

فایل دی ال ال کی برد فارسی ویندوز7

فایل صوتی شعر گزیری قدیما برای دانلود با دکلمه سامی

فایل پی دی اف کتاب تذکره شاعران و نویسندگان بندرلنگه تالیف سرکار خانم سیاوشی جهت دانلود

تذکره ساعران و نویسندگان بندرلنگه

و این هم  پی دی اف کتابچه کوچک طنز ام وی ام نامه از انجمن ادبی ارمغان گله دار و اسیر جهت دانلود

MVM نامه

نوشته شده توسط سامی گزیری